تبلیغات
 مهندسی رباتیک - یک روز نسبتا کسل کننده...

صبح که بیدار شدم ساعت 7:40 بود. تقریبا ساعت 8 بدون اینکه صبحانه بخورم رفتم بیرون. حدود ساعت 10 رسیدم دانشگاه . روی برد هیچ خبری از کلاس جبرانی امروز نبود!!

گفتم یعنی امروز سر کارم؟ نکنه کلاس برگزار نمیشه...؟

تو همین لحظات کوروش هم رسید. اونم نمی دونست کی به کیه. راه افتادم رفتم دفتر برنامه ریزی و اونجا پرسیدم و متوجه شدم که کلاس شکر خدا سر جاشه!!

کلاس ریاضی که تموم شد رفتیم سر کلاس فیزیک ولی گمونم امروز کمتر از 20% از کل کلاس فهمیدن استاد چی میگه!! نیشخند

البته درس آسونی بودا ولی 2 ساعت نشستن سر کلاس ریاضی حوصله ای برای فیزیک باقی نذاشته بود و تقریباً همه سر کلاس نشسته بودن که حضوری به هم رسونده باشن!!! قهقهه




طبقه بندی: روزنوشت،
تاریخ : شنبه 12 آذر 1390 | 08:54 ق.ظ | نویسنده : اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad | نظرات

  • paper | تازیانه | خسوف